آقا سلام
من اومدم بعد حدود 3 هفته . ولی خب تا الان سرم حسابی شلوغ بودااا
یعنی 1 ارائه خیلیییی خیلی سختو پشت سر گذاشتم این ارائه ناز و خوشگلم واسه درس استاد گاموری بود.
خب از اونجایی که یادم میاد واستون میگم.
اولا که من یه مرض وحشتناک گرفتم . آنفولانزای وحشی
تا قبل ازین حتی اسمشو نشنیده بودم والا . دوشنبه شده بود 3 روز که من مریض شده بودم.
و دقیقا همون روز کنفرانس مهم من بود.
با دلبرم رفتیم درمونگاه (قربونش برم من) رفت کارامو کردو اینا بعدشم خودش فرستادم داخل . اون خانوم دکتری ک اونجا بود به من گفت سرماخوردی و یه امپول با یه سیتریزین و تامام.
امپولو زدیم و رفتیم ارائه رو خیلی قشنگ و پر قدرت دادیم ببین یعنی فووووق العاده بود خیلییی عالی بود خیلی. (خود ارائه عالی بود نه حال بنده زار چون بی نهایت براش وقت گذاشته بودم و زحمت کشیده بودم)
استادم کیف کرده بود بچه ها هم لذت بردن و هیشکی چرت نزد . نکته مهمش این بود ب نظر من.
و اقا امرووووز که 5شنبست صبح ساعت 8 بنده با دست و پای درازتر رفتم درمونگاه و اقای دکتر گفت کی بهت گفت که سرماخوردی؟؟؟
گفتم همین چندروز پیش و فلان . گفت شما آنفولانزا گرفتی عزیزه من اونم نه عادی از نوع وحشیش.
از علائمش بگم واستون بدن دردی که اصلا عادی نیست و انگار دارن با هاون رو تک تک استخونات میزنن سر درد تب خیلی خیلی وحشتناک همش عرق همش عرق من ک کل سقف دهنم تا اخر گلوم همش آفت زده بطور وحشتناک جوری که اصلا نمیتونم چیزی بخورم و قورت بدم . سرگیجه اسهال استفراغ ممکنه یهو غشم بکنین
همه اینا علائم منه تا جاییکه یادمه.
خلاصه که خیلی حالم بد بود شبا هم همش تب خیلی شدید و عرق شدیدتر . فقط پیش دلبر من یکم آروم میگرفتم .
اقا خلاصه ک نگم براتونننن . گفتم دیگه
اینم از جریانات ما این مدت همش خیلی سخت گیر درس و دانشگاه بودم و همش درس و درس و درس بود تقریبا
ولی من سعی میکنم یکمیم لدت ببرم دیگه . مثلا همین ک بین کلاسا دلبرو ببینم یا با خودش برمو بیام لذته دیگه .
امیدوارم شما هم با دلبرتون هم دانشگاهی بشید و خودتون متوجه شید ک چه حال و کیفی میده .
الان دیگه خیلی دلم واسه وبلاگ کوچولوی خوشگلم تنگ شده بود واسه همین با این حال زارم اومدم و اینقد نوشتم .
شاید بعدا اومدم اضافش کردم شایدم ی پست جدید گذاشتم
فعلا رفقا
درباره این سایت